آراد و نیکرادآراد و نیکراد، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 10 روز سن داره

همه دنیای من آراد و نیکراد

تولدت مبارک همسر مهربانم

امروز دهم مرداد، تولد تمام خوبیهاست. تولد تمام مهربانی های دنیا . امروز تولد دوباره ی صبوری هاست . تولد دوباره ی عاشق شدنها. تولد دوباره ی محبت ها. امروز تولد توست همسر سبز و مهربانم . پدر دوست داشتنی کودکانم. مهدی عزیزم. تولدت مبارک ...
11 مرداد 1392

مرواریدهای گرانبها

پنجم مهر ماه 91 و 17 آبان 91 روزهایی خاص در تقویم ما هستند . روزی که اولین مرواریدهای زیبای پسرکانم جوانه زد و تمام خستگی مادرانه ام را از تن زدود . انگار خستگی تمام این هفت ماه از تنم در اومد وقتی عزیزجون مژده در آوردن دندون نیکراد و بهم داد. انگار دنیا رو بهم دادن. اون روز وقتی عزیز جون داشت به نیکراد نارنگی میداد متوجه دندونهای نیکراد شد. و یک ماه و پانزده روز بعدش منتظر موندیم تا دندونهای زیبای آراد خوشگلم هم دربیاد . و دندونهای آراد و خودم وقتی بهش غذا میدادم دیدم.  ناگفته نماند که براتون دوبار آش دندونی پختیم... یکبار بدون مهمون و بعد از اینکه دندون نیکراد در اومد و یکبار هم با جشن و مهمون بعد از اینکه دندون آراد دراومد. هر...
7 مرداد 1392

تنها دلیل خستگی هایم

هیچ مادری خسته نمی شود وقتی مادر می شوی، آن هم مادر دو کودک به طور همزمان ، هیچ وقت خسته نمی شوی، خداوند توان مضاعفی به تو میدهد . یعنی خدا زمان تولد کودکانت، این انرژی را به تو هدیه میدهد.  خستگی برایت معنایی ندارد و باید همیشه سرشار از انرژی باشی. با یک توان مضاعف برای دو کودک، که تمام امیدشان به تو است. توانی که فقط مادرانی که دو کودک همزمان در آغوش دارند، می دانند چه می گویم. با این وجود هیچ مادری خسته نمیشود . این را خوب میدانم . این را از دیدن مادرم میدانم. چرا که هیچ وقت نشنیده ام و ندیده ام خستگی یک مادر را . شاید این روزهادر حال عبور از شانزده ماهگی شما اندکی خسته شده باشم ، اما دلیل این خستگی از رسیدگ...
5 مرداد 1392

مادرانه

      مادر که میشوی... دنیایت بزرگ میشود، بال در می آورد و تا ابرها بالا میرود تا بتوانی کبوتران کوچک زندگیت را درس پرواز دهی. مادر که میشوی ... دنیایت کوچک و کوچکتر می شود ، قدر یک آغوش بسته که فقط در آن بتوانی غنچه هایی را از تاراج زمان حفظ کنی. مادر که میشوی بزرگی و کوچکی دنیا برایت فرقی نمیکند.  مادر که می شوی...  بزرگ می شوی، رشد می کنی تا با هر نیاز گلهایت جایی در دستان خسته ات برای رفع نیازشان باشد. دستهایت بزرگ می شود تا بتوانی خستگی هایشان را مرهم باشی. مادر که می شوی ، عشق در تمام رگ و جانت ریشه میزند و دیگر جز عشق هیچ چیز نمیبینی، نمیشنوی، حس نمیکنی.  دنیا زیر قدمها...
5 مرداد 1392

عکسهای بامزه

کوچولو های ناز و با مزه ام این پست رو در حالی  می نویسم که شما شانزده ماهه هستید . چون عکسهای بامزه جزو لاینفک عکاسی از شما عزیزای دلمه برای همین یک موضوع جدا برای این عکسها انتخاب کردم تا شما و هر کی که این پست ها رو میبینه بدونه دنیای دوقلوها چقدر شیرین و پر از انواع شیطنت ها و خاطره ها است. البته این عکسها قطره ای از دریاست. خیلی از شیطنت ها بدون عکس میمونه چرا که در اون لحظه دوربین همیشه کنارم نیست تا ثبتشون کنم ولی تا اونجا که میتونم این کارو براتون می کنم عزیزای دل مادر. نیکراد درحال برداشتن کلاه از سر آراد . این کلاه سوغاتی دخترخاله پریاست که قبل از تولد شما از کرمانشاه براتون آورده بود. نیکراد در حال خوانندگی و نوازن...
28 تير 1392

چهل روزگی

چهل روز مقدس که از زندگی شما گذشته مبارکه مادر. چهل روز گذشت. در یک چشم به هم زدن و شما چهل روزه شدید... چقدر زود بزرگ شدید و من چقدر تجربه جدید کسب کردم تا نیازهای شما رو درک کنم. چهل روزی که مقدسه . چهل روزی که از یه مسافر غریبه ی کوچولو تبدیل شدید به عزیز های دل ما . حس می کنم بچه تا چهل روزگی خیلی غریبه است و تازه اون وقته که می فهمی صاحب بچه شدن یعنی چی... شب بیداری ها ، بیقراری ها، احساس دلتنگی، افسردگی بعد زایمان، همه و همه جای خودش رو به حس قشنگ دوست داشتن میده ... اونقدر که بیشتر از قبل عاشق بچه هات میشی. بیشتر از قبل احساس می کنی بهشون نزدیکی و پناه دستهای کوچولو و بی پناهشونی. سرتون رو  که روی شونه هام میذارید ...
28 تير 1392

ده روزگی

ده روز گذشته و برای من اندازه ده سال . تو این ده روز چیکار کردید با من که چشمام جز شما رو نمیبینه و قلبم جز برای شما نمیتپه. ده روزه که قدم به این دنیا گذاشتید و دنیای من و بابایی رو روشن و پر نور کردید. باورم نمیشه در این ده روز اینقدر چیز از شما یاد گرفته باشم. ده روزی که گذشته و من رو به اندازه ده سال بزرگتر کرده و در این ده روز به خاطر شما مادر نامیده شده باشم . دوستتون دارم ، معجزه های کوچک دنیای من.   خجالت می کشم مامان جون نیکراد عزیزم آراد از همون اول دوست داشت خودش شیشه اش رو دست بگیره اولین لبخند نیکراد در ده روزگی نگاه شیطون نیکراد آراد خوشگلم ...
26 تير 1392