آراد و نیکرادآراد و نیکراد، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 11 روز سن داره

همه دنیای من آراد و نیکراد

پدر عزیزم روزت مبارک

سروری بابا، سالاری بابا، روی چشم ما ، جا داری بابا سایه سرم ، تویی مهربون، بابای خوبم، همیشه بمون...   پدرم روزت مبارک   پدرم تنها کسی است که با داشتنش فهمیدم ، بدون شک فرشته ها هم می توانند مرد باشند. پدر عزیزم ، امید خانه ام... هر روز صبح به خاطر بودنت سرشار از غرور می شوم و خدا را شکر می گویم به خاطر داشتنت... بودنت و مهربانی بی حد و مرزت... فرشته ی صبور زندگی ام ، ما مدیون توایم ... مدیون دستهایی که یک لحظه هم رهایم نکرده... مدیون قلبی که حتی یک دم ، بدون ما نتپیده.... پدرم ، بودنت امیدی است که برای زندگی کردنم کافی است. به تو افتخار می کنم... به اینکه تو پدرم هس...
30 ارديبهشت 1393

هفت ماهگی مهر 91

هفت ماهگی، ماه مهر، همیشه عاشق مهر ماه بودم. عاشق اول پاییز و رنگ زرد و نارنجی برگها . عاشق غروبهای غم انگیز پاییزی آسمون . عاشق صدای خش خش برگهای پاییزی . حالا دنیام یه رنگ دیگه شده شاید دیگه زرد و نارنجی و قرمز پاییز جایش رو به رنگهای دیگه ای داده که شما برای دنیای من به ارمغان آوردید. رنگهایی مثل سپیدی و پاکی شما .  غروبهای پاییز برای من معنی دیگه ای پیدا کرده . همه ی دنیام و زیبایی هاش شدن شما دوتا معجزه های کوچکم. هفت ماهگی تون مصادف شده با تولد من و اینو به فال نیک می گیرم ، چون همیشه عدد هفت برام خوش یمن بوده و من خیلی دوستش دارم و میدونم برای شما هم همینطور خواهد بود. امیدوارم هفت سالگی و هفتاد سالگی شما رو جشن بگیرم. ...
30 ارديبهشت 1393

شش ماهگی شهریور 91

شش ماهگی ، یعنی یک نیمه از یک سال زندگی و شما یک نیمه رو با موفقیت پشت سر گذاشتید. برای شما شش ماه گذشته و برای من شش سال . حالا دیگه خیلی درسها رو من از شما یاد می گیرم . یاد میگیرم هر چقدر هم خسته و ناراحت باشم باز با یک نوازش کوچولو به روی همه لبخند بزنم. یاد می گیرم اگه شکمم سیر باشه و در آغوش اونهایی که دوستشون دارم احساس امنیت کنم به روی دنیا لبخند بزنم و از دنیا چیز دیگه ای نخوام . بی کینه باشم و بی ریا. حالا دیگه اونقدر بزرگ شدید که دیگه همه چیز رو درک می کنید . میبینید . میشنوید و احساس می کنید ولی باز لبخند زیباتون گوشه ی لبهای نازتونه . فرشته های زندگی ام، مثل پدرتون کوهی استوار باشید که تکیه گاه امنی برای خانواده ...
30 ارديبهشت 1393

پنج ماهگی مرداد 91

در مرداد 5 ماهه شدید. در یک فصل گرم که به گرمی دلهای من و مهدی بود، که به خاطر حضور شما گرم شده بود. گرمترین ماه سال ، این گرما دلیل دیگری هم دارد و آن تولد مردی مهربان در این ماه است . مردی که گرمای دستهایش با گرمای این ماه عجین شده. مردی که شما او را پدر می نامید و او به خاطر تقدس این نام، عاشقانه دوستتان دارد. مردی که مثل آینه پاک و چون کوه صبور و استوار است . مردی با قلبی مهربان و چشمانی پر امید، که هر صبح و شام با دیدن روی ماه شما، لبخندی پر محبت بر گوشه ی لبانش می نشیند. امیدوارم شما نیز چون پدرتان مردانی پاک سرشت و پاک طینت باشید که پاسخ هر بدی را با خوبی میدهد. رادمردان من، بزرگ شوید و ببالید و پدر را آیینه و سرلوحه ی زندگیتان ق...
29 ارديبهشت 1393

چهارماهگی

 چهار ماهگی ، شروع تابستان گرم که با به دنیا اومدن شما گرمایش چند برابر شده. تیرماه فصل رسیدن آلبالوهای باغ . فصل گرما. شاید شروع استرسهای مادرانه برای جلوگیری از بیمار شدن فرشته هایش. فصل خنکای هندوانه و میوه های گرمسیری تابستان . زردآلوهای خوشمزه و آبدار باغ پدرجون . فصل ترانه خواندن های کودکانه ی شما . چقدر قشنگه که تاریخ تولد شما با شروع سال یکی شده . چقدر خوبه که با هر تغییر فصل شما بزرگتر میشوید و من با حس مادر شدنم بیشتر دوستتان دارم.     باغ پدر جون و فصل آلبالو های قرمز و خوشمزه. عکس نیکراد عزیزم آراد نازنین کنار آلبالوها اینم آلبالوهای باغ پدر جون. تیر ...
29 ارديبهشت 1393

سه ماهگی

معجزه های کوچکم ، میدانم که دیر یا زود دنیای قشنگ کودکی هایتان جایش را با ثانیه هایی زودگذر در بزرگسالی عوض خواهد کرد . شما رشد خواهید کرد و مردان بزرگی خواهید شد . سه سالگی و سی سالگی ها را به میهمانی خواهید آورد . امیدوارم در تمام سالهای زندگی تان مثل کودکی لبخند در گوشه ی لبان زیبایتان بنشیند. مادر که باشی دنیات فقط می شه کودکت و کودکت و کودکت .... اینجا خونه عزیز جون هستید اینم حیاط خونه و درخت توت عزیزجون این هدیه های پاگشا که عزیز جون و پدر جون زحمت کشیدن و بهتون دادن و این لباسهای قشنگ هم هدیه خاله جونه که وقتی برای اولین بار رفتید اتاقش بهتون داد . وای که چقدر عاشق اتاق خاله هستیدو هر وقت میریم خونه...
29 ارديبهشت 1393

دوماهگی

دو ماه از شروع زندگی زیباتون گذشته . دوماهگی تون مبارک فرشته ها . البته پایان دوماهگی و شروع سه ماهه شدن شما . گذشت عمر رو حس می کنید؟یک ماه ،یک روز ،یک ساعت و یک ثانیه . همه رو با تک تک سلولهای بدنم حس می کنم و بزرگ شدن شما رو لحظه به لحظه شاهدم . امیدوارم سه ساله و سی ساله و صد سالگی تونو ببینم.   اولین باری که رفتید باغ پدرجون   اولین باری که میرفتید خونه عزیز جون این لبخند واقعی رو در پایان چهار هفتگی تحویل مامان دادی نیکراد جونم آرادم همون موقع می خندید که نتونستم عکسش و بگیرم بازم ناخنهای خوشگل نیکراد اینها هم زیباترین ناخنها و دستهای دنیا از پسرم آراد. ...
29 ارديبهشت 1393